=
تبليغاتX
قلعه گنج

قلعه گنج
 
امان از دست این "سرنوشت" که هرگاه به انتهای خوش قصه ای نزدیک شدیم ،بی آن که قصه را به پایان برساند نقطه ای گذاشت و دوباره از "سر نوشت"!


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ شنبه 24 دی1390 توسط محمد

تصور کنید حساب بانکی دارید که در آن هر روز صبح 86400 تومان به حساب شما واریز می گردد و شما فقط تا اخر شب فرصت دارید تا همه پول ها را خرج کنید چون اخر وقت حساب شما خود به خود خالی می شود.

در این صورت شما چه خواهید کرد ؟

البته سعی می کنید تا اخرین ریال را خرج کنید!

هر یک از ما یک چنین حساب بانکی داریم ؛ حساب بانکی زمان!
هر روز صبح در بانک زمان شما 86400 ثانیه واریز و تا پایان شب به پایان می رسد .
هیچ برگشتی در کار نیست و هیچ مقداری از این زمان به فردا اضافه نمی شود.
ارزش یک سال را دانش اموزی که مردود شده ، می داند.
ارزش یک ماه را مادری که فرزند نارس به دنیا اورده ، می داند.
ارزش یک هفته را سردبیر یک هفته نامه می داند.
ارزش یک ساعت را عاشقی که انتظار معشوق را می کشد.
ارزش یک دقیقه را شخصی که از قطار جا مانده .
ارزش یک ثانیه را ان که از تصادفی مرگبار جان به در برده ، می داند.
باور کنیدهر لحظه گنج بزرگی است !
گنجتان را اسان از دست ندهید!

به یاد داشته باشید:
زمان به خاطر هیچ کس منتظر نمی ماند!

فراموش نکنید:
دیروز به تاریخ پیوست.
فردا معما است.


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 24 مهر1390 توسط محمد

مهربان باش

مردم اغلب بی انصاف، بی منطق و خود محورند، ولی آنان را ببخش.

 

اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند، ولی مهربان باش.

 

اگر موفق باشی دوستان دروغین و دشمنان حقیقی خواهی یافت، ولی موفق باش.

 

اگر شریف و درستکار باشی فریبت می دهند، ولی شریف و درستکار باش.

 

آنچه را در طول سالیان سال بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند، ولی سازنده باش.

 

اگر به شادمانی و آرامش دست یابی حسادت می کنند، ولی شادمان باش.

 

نیکی های درونت را فراموش می کنند، ولی نیکوکار باش.

 

بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد.

 

و در نهایت می بینی هر آنچه هست همواره میان "تو و خداوند" است نه میان تو و مردم.

 

دکتر علی شریعتی

 


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 14 شهریور1390 توسط محمد

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی، لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم

!
اگر دشنۀ دشمنان، گردنیم
!
اگر خنجر دوستان، گرده ایم

:
گواهی بخواهید، اینک گواه
!
همین زخمهایی که نشمرده ایم
دلی سر بلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 18 خرداد1390 توسط محمد
جوان ثروتمندی نزد یک انسانی وارسته رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست.

مرد او را به کنار پنجره برد و پرسید:

- "پشت پنجره چه می بینی؟"

- "آدمهایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد."

بعد آینه ی بزرگی به او نشان داد و باز پرسید:

- "در این آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی."

- "خودم را می بینم."

- " دیگر دیگران را نمی بینی!

آینه و پنجره هر دو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند، شیشه. اما در آینه لایه ی نازکی از نقره

در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی بینی. این دو شیئ شیشه

ای را با هم مقایسه کن.

وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به آنها احساس محبت می کند. اما وقتی از نقره

(یعنی ثروت) پوشیده می شود، تنها خودش را می بیند.

تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش نقرهای را از جلو چشمهایت برداری تا بار

دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری.


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 28 اردیبهشت1390 توسط محمد
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک